یکشنبه 26 تیر 90 , ساعت 3:0 صبح
شاید او منتظر باشد
تا که از چهره حجاب بردارد
و ما در بی خبری از دل دوست
غافل از باد صبا
سحری باید بود، سحری باید شد
در کنار می و معشوق و خدا
نوشته شده توسط سلام | نظرات دیگران [ نظر]
شنبه 25 تیر 90 , ساعت 6:3 عصر
شاید او منتظر متنظران است
تا به خود آیند
تا که دیگر نگذارند تنها رهبر را
نوشته شده توسط سلام | نظرات دیگران [ نظر]
دوشنبه 17 اسفند 88 , ساعت 10:17 عصر
لحظه ای به خود میایی...
می بینی که تا مرگ فاصله ای نداری!
می گویی پس اینهمه کارهای ناتمام چه می شود؟
مرگ را نزدیکتر حس میکنی...
کارهای ناتمام در نظرت ریز می شود...
ریز تر...
ناچیز می شود...
کدام کار ناتمام؟
خدایا مرا پاک بپذیر...
نوشته شده توسط سلام | نظرات دیگران [ نظر]
جمعه 15 خرداد 88 , ساعت 7:54 عصر
سلام
مجنون را بگو دل خویش خوش ندارد
که معشوقش لیلی، میلی به او ندارد
آن کاسه که دیدی، بشکسته بود لیلی...
خیال بود و انگار که سبب ندارد
مجنون را بگو دل خویش خوش ندارد
که معشوقش لیلی، میلی به او ندارد
آن کاسه که دیدی، بشکسته بود لیلی...
خیال بود و انگار که سبب ندارد
نوشته شده توسط سلام | نظرات دیگران [ نظر]
یکشنبه 3 خرداد 88 , ساعت 11:52 صبح
سلام
نمی دانم که این رنج از سر چیست؟
به راه قله ام یا وادی نیست؟
زمان آلوده شد، زمین هم مرد...
نمی دانم خدا دیگر منتظر چیست؟
نمی دانم که این رنج از سر چیست؟
به راه قله ام یا وادی نیست؟
زمان آلوده شد، زمین هم مرد...
نمی دانم خدا دیگر منتظر چیست؟
نوشته شده توسط سلام | نظرات دیگران [ نظر]
لیست کل یادداشت های این وبلاگ